شهادت حضرت صديقه كبري ،بتول عذرا،فاطمه خدا،زهرای
اطهر(س) بر زمين و آسمان تسليت و تعزيت
كوثر قرآن، مادر آفتاب
با من حرف بزن! كلامي بگو! جوابي بده...
من به صداي تو نياز دارم... نگذار از پا بيفتم... كجا با اين عجله!
چقدر خسته شدي! فاطمه جان! بدون تو چه سازم با سلامي كه در كوچهها جوابي ندارد... اصلاً ديگر از كوچهها خسته شدهام؛ كوچهاي كه تو را از من گرفت.
فاطمه جان! چشم باز كن... من علي هستم... يك نگاه به آسمان بينداز تا از جا بلند شوي... مرا تنها نگذار!
آن شب كه بابايت - همان رسول مهرباني - دستت را در دستان من گذاشت و فرمود: علي! امانت خداست، مواظبش باش؛ يادم نميرود، گفتم به روي چشم... فرمود: علي! گل بهشت است، آزرده نشود، گفتم به روي ديدگانم... فرمود: علي! چند صباحي ميهمان توست، هوايش را داشته باش؛ گفتم: جان من است. فرمود: جان تو و جان فاطمهام؛ گفتم: همينطور است، بالاتر از جانم!
كجا ميروي! من را خجالتزده خدا نكن... آخر به من بگو با اين طفلان غريبت چه كنم؟! به من بگو: دست تنها، با دل زينب چه سازم؟! به من بگو: با حسيني كه بهانه ميگيرد، چه گويم؟!
انگار ديگر «امن يجيب» هم اثري ندارد... شما تصميم خود را گرفتهاي... فقط خواهشي دارم... فاطمه جان! به رسول خدا بگو كه دستهايم بسته بود و هر چه كردم، صبر بود و صبر؛ چون شما امر كرده بوديد؛ فاطمه جان! به پيامبر آسمانها و زمين بگو، من خجالت زدهام... شرمنده... كه هيچ كاري نتوانستم بكنم. آفتاب خانه! چه زود در كسوف نامرديها و پيمانشكنيها فرو رفتي!
با شمايم فاطمه جان! هواي من را داشته باش و فقط... از ميخ در سخن نگو، از بازوي خسته نگو... از پهلوي شكسته نگو... و... و...
و گذشت و گذشت تا علي... علي تنها، بدن مطهرهاش را در قبر گذاشت... بالاي قبر نشست؛ «الرحمان؛ علمالقرآن...»
فاطمه جان! گوش ميكني، دارم قرآن ميخوانم... نميدانم قبر تو يا قبر خود را كندهام؛ اصلاً نميدانم مردهام يا زندهام!!! فقط اين را ميدانم كه: ماندنت، چون شمع آبم ميكند... رفتنت، خانهخرابم ميكند.
و درود خدا و فرشتگانش بر تو كه نه فقط بزرگ زنان عالم، تو! گل خدا، كوثر قرآن و مادر آفتاب و آب و آينهاي.
به نام خدا